فريد الدين العطار النيسابوري
288
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چون بديدم خلق را رحمت طلب * لعنتت بر داشتم من بىادب [ لعنتت را همچو رحمت بنده نيست * بندهء لعنت منم كافكنده نيست . » ] اين چنين بايد طلب گر طالبى * تو نهاى طالب به معنى غالبى گر نمىيابى تو او را روز و شب * نيست او گم ، هست نقصان در طلب . الحكاية و التمثيل وقتِ مردن بود شبلى بىقرار * چشم پوشيده ، دلى پر انتظار بر ميان زنّارِ حيرت بسته بود * بر سرِ خاكسترى بنشسته بود گه گرفتى اشك در خاكستر او * گاه خاكستر بكردى بر سر او سايلى گفتش « چنين وقتى كه هست * ديدهاى كس را كه او زُنّار بست ؟ » گفت « مىسوزم ، چه سازم ، چون كنم * چون ز غيرت مىگدازم چون كنم ؟ » جانِ من كز هر دو عالم چشم دوخت * اين زمان از غيرتِ ابليس سوخت چون خطابِ « لعنتى » او راست بس * اين اضافت آيد افسوسم به كس مانده شبلى تفته و تشنه جگر * او به ديگر كس دهد چيزى دگر ؟ »